تولد مولا علی و روز پدر مبارک


تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر ان شیشه بدانیم که هست

نه در ان لخضه که افتاد شکست



عشق چيزي جز يافتن خويش در ديگران و شادكامي در شناخت نيست












یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری
نوشتنش رو تخته چه سخته
چه سخته
وای بابا ندارم
بابام چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن
ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده
بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمرم
اگه که بر نگرده
بابا چشماتو واکن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
بابا لباتو واکن
بابا منو نگاه کن
بابا چشماتو وا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم
می خوام برم رو خورشید
عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته
وقتی بابا نداری
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته






آرزو دارم شبي عاشق شوي


آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را


مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را




سركني




مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور 




كني




مي رسد روزي كه شبها در كنارعكس 




من




نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني





دوست دارم به اون خدا ، به اون خداي عاشقا ، دوست دارم تا پاي جون
مي خواي بمون مي خواي نمون .
فرقي برام نميكنه چه با خوشيم ، چه در حال زار
باور نداري از قرار ، باور نداري از قرار
خوشي به ما نيومده ، كفتر عشق باز اومده
رو پشتبوم اين دل دوباره كرده منزل
آبش ميدم ، دونش ميدم ، عاشقي رويادش ميدم
پر ميزنه دوباره ، به ما وفا نداره
هيچ كس وقبول نداره ، كارش ربطي به پول نداره
خودش قانون گذاره ، كارش قانون نداره
خودش هر كاري بخواد ميكنه
مارو غمگين و شاد ميكنه
بخواد آتيشو خاموش ميكنه
نخواد شعلرو زياد ميكنه
خيال نكن كه بيخيال از تو و روزگارتم
به فكرتم به يادتم زندگي به انتظارتم
اونجورا كه تو فكرمي
حس ميكنم كنارتم

اون ور دنيا كه باشي خودم مي آم ، مي آرمت
غصه تنهايي نخور ، تنها مگه مي ذارمت 




زان يار دلنوازم شكري است با شكايـت 

گر نكتهدان عشقي خوش بشنو اين حكايت


بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم 


يـا رب مباد كــس را مخـدوم بيعنايــت


رندان تشنه لب را آبي نميدهد كس 


گويي ولي شناسان رفيتند از اين ولايت


هر چند بردي آبم روي از درت تنابــم 


جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت


در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا 


سرها بريده بيني بيجــرم و بيجــنــايت


چــشـمـــت بــه غــمــزه


ما را خون خورد و ميپسندي جانا 


روا نباشد خـونريز را حمايـت


در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود


از گوشهاي برون آي اي كوكب هدايت


از هر طرف مه رفتم جر وحشتم نيافزود


زنهار ازين بيابان وين راه بينهايت


اين راه را نهايت صورت كجا توان بست

كش صد هزار منزل بيش است در بدايت


عشقت رسد به فرياد ور خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخواني در چهارده روايت




یکی بود
یکی نبود
زیر گنبدکبود
غیر عشق دو نفر
دیگه عاشقی نبود
اون دو تا شاد بودن
هر دو فریاد بودن
بی خبر ز حادثه
از غم ازاد بودن
بین اون روزای خوب
یه روزی تنگ غروب
جغد پیر
و بد و شوم
اومد از سمت جنوب
میون پرهای اون
یه طلسم بد شگون
داده بود واسه
عاشقای قصمون
یکیشون گفت خبره
خبر از جادوگره
اگه بازش بکنیم
عشقمون در خطره
یهو اسمون طپید
به خودش ابرها رو دید
به ازای عشقشون
اشک اسمون چکید
اخرای قصه بود
زیر گنبد کبود
توی قصه ی ما
دیگه اون یکی نبود
یه نفر نشسته بود
از زمونه خسته بود
غم دوری عزیز،دلشو شکسته بود
قصمون به سر رسید
رنگ خوشبختی ندید
عشق پاک اون دو تا
به وصالی نرسید
اگه شادیها کمه
قصه ها پر از غمه
عاشقای با وفا دلشون پیش همه




خنجر برام بيارين من از تبار دردم
عمريه بی طلوعم مثل غروبی سردم
آينه دار غربت با آدما غريبه
هوای چشمای من در حسرت يه سيبه
تاريک سرنوشتم فانوس من شکسته
عمريه بغضی سنگين راه گلومو بسته
از شب به شب رسيدم از کوچه ها به بن بست
ای آدمای سر خوش جايی برای من هست






بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه که بودم


در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد


عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم


پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

![]()

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فروريخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد تو به من گفتي: از اين عشق حذر کن!


لحظه اي چند بر اين آب نظر کن


آب،آيينه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است!


تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن!

![]()

با تو گفتم: حذر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!


روز اول که دل به تمناي تو پر زد


چون کبوتر، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم


باز گفتم که: تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم!


اشکي از شاخه فرو ريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت


اشک در چشم تو لرزيد


ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه کشيدم


نه گسستم، نه رميدم

![]()

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم


نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکني ديگر از آن کوچه گذر هم


بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم ...






دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــ








در گذرگاه زمان 
خیمه شب بازی دهر
روزها با تلخی و شیرینی خود میگذرند
عشقها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره ها
چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند



چه مي شد دلي دستكاري نمي شد؟...... به آن دل تب عشق جاري نمي شد![]() چـه مــي شد كه اين مرغ دل با نگاهي......اسير دو چشـم خــمـاري نمي شد؟![]() چــه مــي شد كـه دلهاي آكنده از مهر.......بـه خشـم و غضب آبياري نمي شد؟![]() چــه مـي شد كه گاهي زقلب من و تو.......وفــا و مــحـبـّت فــراري نـمــي شد؟![]() چــه مــي شـد كـه گل در گلستان دنيا.......بــه اجــبــار هـمراه خاري نمي شد؟![]() چــه مـي شد کــه آن دختر چشم آهو.......بــه چـنـگال بــاز شــکاری نمی شد؟![]() چــه مـي شد كه از سوي ما گاه گاهي .....بــه اهريمن اين گونه ياري نمي شد؟![]() چه مي شد که آدم فریبش نمی خورد؟......بـــرایش چـو اسب سواری نمی شد![]() وبــا خــوردن سـیــب مــمــنـوعه هـرگز..... گــرفــتــار ایــن بــد بـیـاری نمی شد![]() چه مي شد که قابیل خونی نمی ریخت؟.....و دل جــای هـر زخم کاری نمی شد![]() چــه مــي شـــد بـــرای زر و زور و تزویر......بــه هــر کار بـد پا فشاری نمی شد؟![]() چــه مــي شد کــه «جاوید » در زندگانی .....چــو توپی چنین پاس کاری نمی شد![]() ![]() |
|
|
|

بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم 



اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم 



اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی



اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی



اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم



اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم



اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی



اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی



میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال



میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال



میشی برام ماه شبای بی سحر 



میشی برام ستاره ی راه سفر 



ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی



بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی



برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم 



برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم



مرا با عشق سنجیدی و رفتی 
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی 
کنار اتظارت تا سحر گاه 
شبی همپای پیچک ها نشستم 
تو از راه آمدی با ناز و 
آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی 
شبی از عشق تو با پونه گفتم 
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی 
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست 
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم 
سر راهت که می رفتی تو
آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی 
صدایت کردم از حرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت 
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی 
عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد 
تو هم این رنجش خاکستری را
میان باد پیچیدی و رفتی 
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم 
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب 
چرا عاشق شدی در عجیبی ست 
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی 
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار 
کنار خانه روییدی و رفتی 
تمام بغض هایم مثل یک رنج 
شکست و قصه ام در کوچه پیچید 
ولی تو از صدای این شکستن 
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده 
ولی چشمان تو جای دگر بود 
و من می دانم آن شب تا سحرگاه 
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها 
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی 
جنون در امتداد کوچه عشق 
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه 
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را 
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست 
پر از تنهایی نمناک هجرت 
تو تا بیراهه های بی قراری 
دل من را کشانیدی و رفتی 
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را 
رها کردی، شکستی، خرد گشتم 
تو پایان مرا دیدی و رفتیمرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود 
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه 
شبی همپای پیچک ها نشستم 
تو از راه آمدی با ناز و 
آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم 
دل او هم برای قصه ام سوخت 
غم انگیزست توشیداییم را 
به چشم خویش فهمیدی و رفتی 
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست 
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم 
سر راهت که می رفتی تو 
آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی 
صدایت کردم از حرفای یک یاس 
به لحن آب نمناک باران 
نمی دانم شنیدی برنگشتی 
و یا این بار نشنیدی و رفتی 
نسیم از جاده های دور آمد 
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه 
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق 
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را 
میان باد پیچیدی و رفتی 
تمام غصه هایم مثل باران 
فضای خاطرم را شستشو داد 
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی 
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست 
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی 
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی 
ولی در پاسخ این خواهش من 
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست 
پر است از اطلسی های نگاهت 
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج 
شکست و قصه ام در کوچه پیچید 
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی 
غروب کوچه های بی قراری 
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی 
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود 
و من می دانم آن شب تا سحرگاه 
نگارن را پرستیدی و رفتی 
نمی دانم چه می گویند گل ها 
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه 
تو از این شهر کوچیدی و رفتی 
جنون در امتداد کوچه عشق 
مرا تا آسمان با خودش برد 
و تو در آخرین بن بست این راه 
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را 
نمی دانی که من ن شب چه کردم 
خوشا بر حال آن چشمی که آن را 
به زیبایی پسندیدی و رفتی 
هوای آسمان دیده ابریست 
پر از تنهایی نمناک هجرت 
تو تا بیراهه های بی قراری 
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را 
رها کردی، شکستی، خرد گشتم 
تو پایان مرا دیدی ورفتی 


بـدون عشق كي آتـش گلستان مي شـود بــر او؟..... ...بــه نــام عشق ابــراهيـم در آتـش زند يا هو
بدون عشق كي دستي شود چون آن يـد بـيـضـا؟.........بــه نام عشق چوبي مار گردد در كف موسي
بـدون عشق كــي عــالـم مـفيد و پـر ثـمـرگردد؟.........بـه نـام عشق يــك اُمــّي ولـي پـيـغامبر گردد
بــدون عشق كـي خون كسي خـون خـدا گـردد؟.........بـه نـام عشق هـفـتـاد و دوسر از تن جدا گردد
بــدون عشـق كي منصورها بر دار مـي گــردند؟.... .....بــه نــام عشق برداران همه سردار مي گردند
بـدون عشـق كي رضــوان شود جولانـگـه مادر؟.... .....بــه نـــام عشــق او تــاج وفــا را مي نهد برسر 
بدون عشق كي فرهاد بركوهي توانــد تـاخت ؟.... .....به نام عشق اودر بيستون تصوير شيرين ساخت
بدون عشق كي دارو فروشي مي شود عطار؟... ......بــه نــام عشق عطاري شود در عاشقي سردار
بـدون عشـق كـي عــارف وراي مــاوراء بـيـنـد؟.... ....بــه نــام عشق در مــيــخــانـــه نــوري ازخدا بيند
بدون عشق كي «جاويد» شعر و شاعري داند؟.........بــه نـــام عشــق در دشــت ادب رهــوار مي راند

